--> باغ شعر
باغ شعر

Editor: Khalil Paknia

باغ در باغ    | برگ‌ها   | شعر     | داستان   | نقد   | تماس   |


Wednesday, October 06, 2004

۱۲شعر تازه از
محمود داوودی

    روز اول روز دوم به سوم روز



    شما چه می دانید کجاست
    هرجا که هست
    چه می دانید کجاست
    هرجا هست
    پس فراگیرید ازغیبتش
    راه بازکنید
    بیاوریدش
    تکه تکه ی روحی در حضور
    ببینیدش
    گرچه رفته سال ها
    و ازخیابان که گذشته غبار می خیزد
    از او خزان بسازید
    برگ های دنیا
    در خانه اش باز می شود
    حرف ها بزنیدش
    بر آستانه اش برآیید
    بیاوریدش با خاطراتش
    از ُکنجی که اوست در دقیقه های آینده
    بیاوریدش
    بیاویزیدش
    بپاشانیدش
    برسفره شام بنشانیدش
    بخراشیدش
    پوست بر پوست بنویسیدش
    بپوکانیدش به باد بسپاریدش

    که تکه تکه های ماست

برگرفته از «کتاب شعر »



    پایین آمدن (برای عنایت پاک نیا)



    چطور وقتی از پله‌های سنگ پایین می‌آید
    و نورهمه‌ی ‌شب ها درعینک‌اش می‌افتد چطور؟

    پنجره‌ها بسته می شوند
    در‌ها بسته می شوند

    ذره ذره تاریکی از نورمی‌گذرد
    گم می شود درچاهک دستشویی

    چمدان جا می‌ماند
    پوست ماری که می‌ماند

    حالا چطور وقتی از پله‌های برف پایین می‌آید
    و نورهمه‌ی سایه ها در عینک‌اش می‌افتد چطور؟

    نگاهش می چرخد
    در چهره ای که گروگان گرفته است


برگرفته از «تولدی ديگر »

    *

    بدم نمی‌آیدازاین‌جا
    بیایم بین شما
    ببینم چگونه‌اید واقعا

    همانطور که می‌دانید
    درکم از زمان به ساعت نیست
    خاطره از قلب ندارم
    نمی‌دانم دست‌های سرد چگونه ساییده می‌شود بر گونه‌های تب
    که می‌گویید

    به شما حسودی می‌کنم گاهی
    نمی‌دانید کجاست آینده
    می‌سازید


    *


    اشتباه می‌کنم که این طور شروع می‌کنم
    نه موافق استتیک من‌است
    نه ایده‌ی جالبی دارد
    وحس شاعرانه‌ی کلام در آن غایب‌است

    اما شعر را هنوز کسی تعریف نکرده ونمی‌داند چیست

    رعیس نقد؟
    شوخی می‌کنید؟

    البت
    خسته‌ام از حرف‌هایی که در باره شاعران می‌زنند بعدازمرگ
    خوب نیست‌هیچ خیال می‌کنم

    دورشدم از حرفم

    یک شب خواب دیدم کلمات پروانه‌اند ومن تور ندارم. تعبیر
    ساده‌ای دارد می‌دانم امااین خواب مرا به یاد زندگی‌انداخت با
    اجاره‌خانه و پول آب وبرق وچک‌های بی‌محل وازدواج‌های
    موفق و مرگ‌های زنجیره‌ای
    که منطبق نیست اصلا
    با استتیک من

    *


    می گذرد شط
    چهره‌ی آشنا به وضع قدیم

    جنگ تمام‌شد
    اسیران برگشتند
    حلقه‌ای به گوش ندارند
    خاطره‌ای ندارند
    جز حلقه‌های درد

    دستم را که درد می‌کند به سوی تو دراز می‌کنم

    لیوان‌های دیشب قرمزند

    خون‌های به هدررفته


    *


    گشتن در آب های غار
    لمس قطره‌های تاریک
    تا ساعت آمدن خورشیدهای خیالی
    وصفحه‌ها رفتن
    در قطره‌های نورگشتن
    ناگهان برگشتن
    دیدن و ترسیدن

    سنگ شدن
    **

    يك شب
    ساعت دوی نيمه‌شب اگر دقيق بخواهيد
    نشسته بودم و فكر می‌كردم اگر حالا
    تلفن به صدا درآيد
    و كسی از پشت خط
    با صدايی لرزان
    خبر مرگ كسی را بدهد كه از من جوان تراست وموهايش
    يكدست سياه‌است و به آينده اميدواراست و حتی عاشق‌است
    چكار می‌كردم؟

    كسی زنگ نزد آن شب
    نشسته بودم مات به حرف‌های سياه نگاه می‌كردم
    دست‌ها زير چانه
    نه مثل مجسمه‌ای از مرمر يا آهن
    مشتی خاك و كلوخ سفت و كج و كوج خيره به‌روبرو

    و فكر می‌كردم به او
    كه از من جوان‌تراست و اميدوارتراست و حتی عاشق‌است و
    انگار كه اين كلوخ سفت و كج و كوج زير باران بپاشد و مثل
    گل‌های كنار رودخانه به راه بيافتد و تيره ‌كند همه چيز را

    ساعت دوی نيمه‌شب
    يك شب

برگرفته از «باغ در باغ »


    نمی آید بگوید دوست دارم.


    نمی آیم بگویم دوستت دارم
    گفتن دوستت دارم جز وهم شبانه نتیجه ندارد

    گاهی به کودکی فکر می کنم که در زیر نورهای فسفری
    تا ته تاریکی برگ ها می ماند
    و ستاره ها می دید و یک زندگی با دوستت دارم خیال می کرد

    گاهی به کودکی اش فکر می کنم
    ونمی آید بگوید دوستت دارم



    تحت تعقیب


    من او را که تعقیب ام می کند
    و از هر دری که وارد می شوم او وارد شده است
    و چهره که می گیرم به سوی آینه
    از آینه نگاه می کند را
    گاهی دست به سر می کنم

    وارد نمی شوم
    نگاه نمی کنم


برگرفته از «کتاب شعر »



    بازگشتن از ترس


    اگراز آتش شروع کند
    برگ ها می سوزند

    از خواب‌ها شروع می کند
    خواب‌ها
    که گذارنده‌ی کتاب اند
    برگ در برگ
    که نمی سوزد
    می برندش به اصل
    اگر اصل این باشد

    به خواهرش گفت
    من از جهان مردان می ترسم
    ترس
    که خشونت کردم که هول و ولایش به نازکترین خیال پیوستم

    رفت
    گشت
    برگشت
    ترس تر

    می رفت سوی آب که به تابستان سبز بود وَمد که بود سبزتر بود
    با خرافه‌ای که می دانست ازآب روشنی برمی داشت

    و نوشتن دشوار است
    نه این که نوشتن دشواراست
    که نوشتن دشواراست

    دارد دور می زند
    دنبال لحن می گردد
    که داستان همان کهن است

    شبح‌اش هر روز
    به روزمره می برد

    تماس ما با دنیا از یک طریق نیست
    کلید سراسری
    که تالار روشن کند
    و یک ردیف کلاه اعیانی
    تا گزک دهد به دیگران که قضاوت کنند

    دیگران به که به سایه‌ی درخت اروپایی بنشینند

    صبح که به مدرسه می رفت از مه کتاب پر می شد
    این جا شروع توهم
    این جا مرکز تنهایی ست

    دنیا هنوزبرگ پشت برگ می نویسد
    برگی که کس نمی خواند

    گاهی
    جا به جا می شود
    از این صندلی می پرد روی آن صندلی
    کس نداند بهتر است بی وطن است

    بی وطن نیست او خودش خیال می کند بی وطن است دیروز
    که نامه‌ی کهن می خواند دید دنیا چقدر روشن است چقدر

    جالب نظر است از این نظر که
    کسی به خواب کسی
    نمی تواند خفت

    کسی به روح کسی
    نمی تواند دید

    او ناظر است فقط
    زبان شرح ندارد

    آدم عجیب می شود

    سایه‌ها می آیند
    وهم می آید

    با صدای ساعت قدیم
    کتاب جدید باز می شود

    قدم می زند
    با برگ‌های شعله ور






**



    می گذريد از كنار تيره گی
    كه به قلب می‌گيرد
    هيكل شما
    می خزد جلو
    بر ريل‌های روح
    كه خم می‌شود
    راه كج می كند
    و می‌رود به سوی چاه‌های سقوط
    وقتی كه شما می‌گذريد


    برگرفته از «باغ در باغ »

    آدرس


    از سمت چپ اگر بروی یا می‌رفتی
    میدان کوچکی بود و کنارش کتاب فروشی بود
    بالاش یک کافه بود و در که می‌گشودی
    می‌دیدی نشسته‌است
    و از پشت شیشه‌ها
    به فاصله نخل تا مرگ خیره‌ است


تماس  ||  6.10.04



Saturday, October 02, 2004



    از مجموعه‌ی " هفده شعر " چاپ ۱۹۵۴
    توماس ترانسترومر- ترجمه خلیل پاک نیا

    ۱

    عصر- صبح


    دكل ماه پوسیده و بادبان مچاله شده
    مرغ دریایی مستانه می‌رود بازبال برفرازآب
    چارسوی سنگین اسکله سیاه شده
    بیشه‌ها در تاریکی غرق می‌شوند

    بیرون بر پله‌ها. سپیده دم می‌کوبد و می‌کوبد
    بر دروازه‌های گرانیتی دریا
    و جرقه می‌زند خورشید در جوار جهان
    خدایان تابستانی خس خس‌کنان
    در بخاردریا کورمال می‌روند



    از مجموعه ی ‌" رازها در راه " چاپ ۱۹۵۸
    توماس ترانسترومر- ترجمه خلیل پاک نیا



    ۲

    او که باصدای ترانه‌ای بر بام بیدار شد



    صبح، باران ماه مه. آرام است شهرهنوز
    چونان کلبه‌ای کوهستانی. آرام‌اند خیابان‌ها
    و می‌غرد درآسمان، نیلگون، موتورهواپیما -
    پنجره بازاست.

    این رویا همین‌جا که این خفته درازکشیده
    برملا می‌شود آنگاه، تکان می‌خورد
    ابزارهوشیاری‌اش را می‌جوید -
    گویی در فضا.



    ۳

    رازها در راه



    روشنی روز برچهره‌ای تابید که خواب بود
    رویایی پرشورتر دید
    بیدار نشد اما

    تاریکی برچهره‌ای تابید که می‌رفت
    در میان دیگران
    در نورهای بی‌قرار خورشید پُرتوان

    تاریک شد ناگهان، گویی از رگبار
    دراتاقی ایستاده بودم
    که تمام لحظه‌ها را در بر داشت -
    موزه‌ی پروانه‌ها


    و بااين حال خورشید همچنان شدید بود که بود
    قلم‌موهای بی‌قرارش جهان را نقاشی می‌کرد.

    ۴

    Kyrie *



    گاهی زندگی‌ام چشمانش‌ را در تاریکی باز می‌کرد.
    احساسی مثل اینکه انبوه مردم در خیابان‌ها راه بروند
    در کوری وهراس به سوی معجزه‌ای،
    در حالی که من نامریی ایستاده باشم.

    چون کودکی که با شنیدن ضربان سنگین قلبش
    از وحشت به خواب رود .
    طولانی، طولانی، تا صبح نورهایش را در قفل‌ها بریزد
    و در‌های تاریکی بازشوند.



    * دعای کلیسایی که با آواز می خوانند.


    از مجموعه ی ‌" آسمانِ نیمه تمام " چاپ ۱۹۶۲
    توماس ترانسترومر- ترجمه خلیل پاک نیا



    ۵

    این زوج


    چراغ را خاموش می کنند
    و حباب سپیدش سوسو می‌زند چندی
    پیش ازآنکه چون قرصی در لیوان ِ تاریکی حل شود
    بعد پرواز می‌کنند
    دیوارهای هتل به تاریکی ِبهشت پرتاب می‌شوند .

    جزرو مد عشق فرونشسته و می‌خوابند
    اما پنهان‌ترین فکرهایشان یکدیگر را می‌یابند
    مثل دو رنگ که روی برگی خیس
    درنقاشی کودک دبستانی
    به هم می‌رسند و با هم یکی می‌شوند.
    تاریک و ساکت است
    اما شهر با پنجره‌های خاموش
    شبانه نزدیک‌ترشده
    خانه‌ها نزدیک‌ترشده
    نزدیک‌تر آمده‌اند انبوه مردم
    در انتظار بی‌قرارشان
    با چهره‌هایی که چیزی نمی‌گویند.

    ۶

    ماژورC


    پس از عشق‌ورزی به خیابان که پا گذاشت
    می‌رقصید برف در هوا
    زمستان آمده بود
    هنگامی که درآغوش هم بودند
    می‌درخشید شبِ سپید
    از شادی پردرآورد
    همه‌ی شهر به او پیوستند
    لبخندِ رهگذران-
    همه پشت یقه‌های بالا‌زده می‌خندیدند.
    آزاد بود!
    و تمام علامت‌های سوال به وجود خدا آواز سردادند
    این‌گونه فکر کرد

    نوایی خود را رها کرد
    و رفت در توفان برف
    با گام‌های بلند
    همه چیز در سفر به سوی گام C
    قطب نمایی لرزان به سوی C
    ساعتی برفراز رنج‌ها
    سبک بال بود!
    همه پشت یقه‌های بالا‌زده می‌خندیدند.
    ۷

    Allegro



    پس از روزی سیاه هایدن می‌نوازم
    و گرمایی ملایم در دست‌هایم احساس ‌می‌کنم

    کلیدها می‌خواهند. چکشی‌ها نرم می‌کوبند
    پژواک سبزاست، پرشور و آرام

    پژواک می‌گوید آزادی وجود دارد
    و کسی به قیصر خراج نمی‌دهد

    دست‌هایم را در جیب‌های هایدنی‌ام فرومی‌برم
    و ادای کسی را درمی‌آورم که به جهان آرام می‌نگرد

    پرچم هایدنی را بالا می‌برم - یعنی:
    " تسلیم نمی‌شویم . اما صلح می‌خواهیم"

    موسیقی، خانه‌ای شيشه‌ای‌ست بر سراشیبی
    آن‌جا که سنگ‌ها می‌غلتند، سنگ‌ها پرواز می‌کنند

    و سنگ‌ها می‌غلتند از درون آن
    اما پنجره‌ها همه سالم می‌مانند.




    از مجموعه ی ‌" آسمان نیمه تمام " چاپ ۱۹۶۲
    توماس ترانسترومر- ترجمه خلیل پاک نیا


    ۸

    گذرگاه پیاده‌ها


    سردبادی در چشم‌هایم و خورشیدها
    می‌رقصند در شهرِ فرنگ اشک‌ها
    وقتی از خیابانی می‌گذرم که سال‌ها
    مرا تعقیب کرده است
    خیابانی که تابستان‌ سرزمینِ سبزش
    می‌درخشد از درون آب چاله‌ها

    تمام قدرت خیابان دورم حلقه می‌زند
    گویی هیچ به یاد ندارد و هیچ نمی‌خواهد
    در اعماق زمین زیرانبوه ماشین‌ها
    جنگلی درزهدان انتظار می‌کشد
    در سکوت هزارساله‌اش

    خیال می‌کنم خیابان مرا می‌بیند
    نگاهش چنان مشكوك که خورشید هم
    گلوله‌ای خاکستری می‌شود در هاله‌ای سیاه
    اما من می‌درخشم!حالا، این خیابان مرا می‌بیند.



    ۹

    کوه سیاه



    در پیچ بعدی اتوبوس از سایهِ سرد کوه درآمد
    دماغه‌اش را بسوی خورشید چرخاند
    و ناله کنان از شیب بالا خزید، به‌هم فشرده شدیم.
    نیم‌تنه‌ی دیکتاتور هم با ما بود لابلای روزنامه‌ها.
    جامی دهان به دهان می‌گشت
    خال تولد مرگ بزرگ می‌شد با سرعتی متفاوت در ما
    برفراز کوه دریای آبی به آسمان رسید.




    ۱۰



    Funchal *


    رستوران دریایی در ساحل، ساده، کلبه‌ای که با لاشه‌ی کشتی‌ها برپا شده است. خیلی‌ها در آستانه‌ی در برمی‌گردند اما نه تندبادهای دریایی. سایه‌ای درکابین دود گرفته‌اش ایستاده و دو ماهی را به روش قدیمی آتلانتیس سرخ می‌کند. انفجارکوچک سیرها، جاری شدن روغن بر پره‌های گوجه فرنگی. هر لقمه کوچک گویا این است که دریا سلامتی مارا آرزو می‌کند.همهمه‌ای از اعماق.

    من و او به درون همدیگر می‌نگریم. به صعود از شیب کوهی پوشیده از گل‌های وحشی می‌ماند بی‌آنکه ذره‌ای احساس خستگی کنی. آن طرفی هستیم که حیوانات هستند. خوش آمدید، پیر نمی‌شویم. اما باهم چیزهای زیادی را تجربه کرده‌ایم، به یاد می آوریم، لحظاتی را که چندان هم خوب نبودیم( مثل وقتی که درصف ایستاده تا به آن غول تندرست خون دهیم - فرمان تعویض خون داده بود.) - اتفاقاتی که اگر ما را به‌هم وصل نکرده بود، می‌توانست ما را ازهم جدا کند، و اتفاقاتی که با هم فراموش کردیم اما ما را فراموش نکرده‌اند ! سنگ شده‌اند، تاریک وروشن . سنگ ریزه‌های موزاییکی پراکنده. و حالا اتفاق می‌افتد: سنگ‌ریزه‌ها بسوی هم پرواز می‌کنند. موزاییک جان می‌گیرد. منتظر ماست. از دیوا‌رهای اتاق هتل می‌درخشد و فرو می‌ریزد، طرحی مهربان وخشن، شاید چهره ای، در حالیکه عریان می‌شویم فرصت نمی‌کنیم همه این چیزها را دریابیم


    غروب بیرون می‌رویم. پنجه‌ی عظیم و تیره‌ی دماغه خلیج، در دریا فرو رفته‌است. در گردباد انسان‌ها قدم می‌زنیم، دوستانه به ما تنه می‌زنند، تماسی ملایم، همه با اشتیاق به زبان بیگانه حرف می‌زنند. " هیچ انسانی یک جزیره نیست". ازآن‌ها قدرت می‌گیریم اما از خودمان هم . ازآن‌چه که درون ماست و دیگران نمی‌توانند ببینند. آن‌چه که فقط می‌تواند خودش را دیدار کند. درونی‌ترین پاردوکس‌ها، گل‌های زیرزمینی، هواکشی بطرف تاریکی خوب، یک نوشیدنی که در لیوانی خالی حباب می‌شود. بلندگوئی که سکوت پخش می‌کند. باریکه راهی که پشت هرقدم می‌روید. کتابی که فقط درتاریکی خواندنی‌ست .

    * نام بندری است در جزیره ی Madeira در کشور پرتقال.


    از مجموعه ی ‌" میدان رام نشدنی" چاپ ۱۹۸۳
    توماس ترانسترومر- ترجمه خلیل پاک نیا


    ۱۱

    از مارس ۷۹



    خسته از همه که حرف می‌زنند
    حرف، بی‌آنکه سخن بگویند
    به جزیره‌ای برف پوش رانده شدم
    این وحشی حرف ندارد
    برگ‌های سپید در همه سو گسترده
    به پنجهِ آهوئی بر برف برمی‌خورم
    سخن می‌گوید بی‌حرف




    ۱۲

    خاطره ها من را می بینند



    سپیده دمی در ماه ژوئن
    برای بیدارشدن زود است هنوز
    و برای دوباره خوابیدن، دیر

    باید به سبزه زار شوم
    که سراسر خاطره‌هاست
    و با نگاه‌اشان دنبالم می‌کنند

    دیده نمی‌شوند
    با زمینه یکی می‌شوند
    آفتاب پرست‌های کامل

    چنان نزدیک‌ که می‌شنوم
    نفس می‌کشند
    اما آواز پرندگان هوش می‌رباید.


    ۱۳

    هزار و نه‌صد و هشتاد



    نگاهش روی صفحه‌ی روزنامه می چرخد
    آنگاه احساس‌ها چنان سرد از راه می رسند
    که جای فکرها می نشینند
    فقط در افسونی عمیق
    می‌توانست آن دیگر خود شود
    خواهرسیاه پوشش
    زنی که گام بر می دارد
    با هزاران دیگر

    فریاد‌زنان " مرگ بر شاه "
    - اما حالا او مرده است.
    - خیمه‌ای سیاه رژه می‌رود
    مومن و مملو از نفرت
    جهاد!
    دو تن که هرگز به هم نمی‌رسند
    مراقب جهان‌اند.

    ۱۴

    کارت پُستال سياه

    I

    تقویم ُپرشده، آینده نامعلوم
    سیم تلگراف
    ترانه‌ای بی سرزمین زمزمه می‌کند
    بارش برف بر دریای آرام ُسربی
    سایه‌ها باهم دست بگریبانند روی اسکله


    II

    اتفاق می‌افتد که درميانه‌‌ی زندگی مرگ می‌آيد و
    قواره‌ی آدمی را اندازه می‌گيرد. اين ديدار
    از ياد می‌رود و زندگی ادامه می‌يابد. اما کفن
    در سکوت دوخته می‌شود.


    ۱۵

    دستخط آتش


    سراسراین ماه‌های غمگین
    شوری درمن شراره می کشید
    فقط هنگامی که با تو عشق می ورزیدم
    می درخشد و خاموش می شود
    مثل کرم شب تاب
    می درخشد و خاموش می شود
    می توان دنبالش کنیم سوسو زنان که می خزد
    در تاریکی شب میان زیتون زار ها .

    سراسراین ماه‌های غمگین
    روح، پژمرده و خاموش
    تن اما با تو یکی می شد
    آسمان ِ شب غره می کشید
    دزدانه کیهان را دوشیدیم و زنده ماندیم.


    ۱۶

    گام‌های بسیار



    شمایل ها به خاک سپرده شدند
    با چهره‌ها به سوی آسمان
    و لگدکوب شد خاک
    از چرخ‌ها و کفش‌ها، ازهزاران گام
    گام‌های سنگین هزاران شکاک

    به حوضی شب‌نما گام می‌گذارم در رویا
    زیرخاک،
    نیایشی خروشان
    چه اشتیاقی شدیدی! چه بیهوده‌ امیدی!
    و بر من صدای گام‌های هزاران هزار شکاک




    از مجموعه ی ‌" برای مرده ها و زنده ها " چاپ ۱۹۸۹
    توماس ترانسترومر- ترجمه خلیل پاک نیا



    ۱۷

    ناخدای از یادرفته ( برای پدرم )



    سایه‌های بسیاری داریم .
    در راه خانه بودم شبی در ماه دسامبر
    که Y پس ازچهل سال از گورش برخاست
    وهمراهم شد

    اول فقط یک نام بود، سراسرخالی
    اما فکرش شنا کرد
    سریع تراز زمان جاری شد
    و به من رسید

    چشم‌هایش را درچشم‌هایم نهادم
    ودریای جنگ را دیدم
    آخرین کشتی که او ناخدایش بود
    زیرما سربرکشید

    کاروان دریایی آتلانتیک در پس وپیش ما می رفت-
    آنان که قراربود زنده بمانند
    و آنان که ُمهرمرگ گرفته بودند
    ( پنهان از همه )

    در حالی که شب های بی خوابی جاعوض می کردند باهم
    کسی بااو جاعوض نکرد اما
    زیر بارانی‌اش جلیقه‌ی نجات داشت
    به خانه برنگشت هرگز

    خونریزی اش در بیمارستان ِشهرCardiff
    اشک‌های درون بود
    که قطره قطره چکید
    تسلیم شد سرانجام
    و تبدیل شد به افق

    بدرود کاروان دریایی یازده گره ای! بدرود ۱۹۴۰!
    اینجا به پایان می‌رسد تاریخ جهان.
    بمب افکن‌ها در هوا معلق مانده‌اند.
    خلنگ زارها شکوفه داده‌اند.

    عکسی ازآغازقرن
    ساحلی را نشان می دهد.
    شش پسربچه با شیک‌ترین لباس‌ها ایستاده‌اند
    با قایق‌های بادبانی در آغوش شان.
    چقدر چهره هایشان جدی‌است!

    قایق هایی که زندگی و مرگ بعضی‌از آن‌ها شد.
    و نوشتن ازمردگان هم یک بازی است.
    و سنگین می شود
    ازآنچه که در پی خواهد آمد.


    ۱۸

    هلالی های رومی



    درون كليسای عظيم ِ رومی جهانگردان به هم فشرده می‌شدند
    در نيمه‌ی تاريك.
    رواق از پس رواق با دهان باز و بی‌هيچ چشم‌انداز
    شعله‌ی چند شمع پرپر می‌زد.
    فرشته‌ای بی چهره مرا در آغوش گرفت
    و درتمام تنم نجوا كرد:
    " شرمگين مباش كه انسانی تو، مغرور باش!
    درون تو باز می‌شود رواق از پس رواق بی پایان.
    كامل نمی‌شوی هرگز، و اين چنين سزاواراست."
    از اشك‌ها كور بودم
    و به ميدانی كه درآفتاب می‌جوشيد رانده‌شدم
    همراه با مستر و مسيز جونز، آقای تاناكا و
    سينيورا ساباتينی
    و درون آن‌ها همه، باز می‌شد رواق ازپس رواق بی پایان.


    از مجموعه ی ‌" بلم غم " چاپ ۱۹۹۶
    توماس ترانسترومر- ترجمه خلیل پاک نیا


    ۱۹

    آوريل و سکوت ( برای محمود داوودی )



    بهار متروکه مانده است
    مخمل ِ تاريک ِ جوی
    در کنارم می‌خزد
    بی‌ بازتاب.

    تنها چيزی که می‌درخشد
    گل‌های زردند.

    من در سايه‌ام حمل می‌شوم
    همچون ويولونی
    در جعبه‌ی سياه خويش.

    تنها چيزی که می‌خواهم بگويم
    در دوردست سوسو می‌زند
    هم‌چون تکه‌ای نقره
    به دکه‌ی گروفروش.


    ۲۰

    برگی ازکتابِ شب



    شبی از شب‌های ماه مه
    درمهتابیِ سرد به خشکی پا گذاشتم
    آن‌جا که گل‌ها وسبزه‌ها خاکستری بودند
    اما عطر‌ها سبز

    از دامنه بالا خزیدم
    در شب کوررنگ
    هنگامی که سنگ‌های سپيد
    به ماه اشاره می‌کردنند

    بُعدی از زمان
    به طول چند دقيقه
    پنجاه و هشت سال به عرض

    و پشت سرم
    آن‌سوی آب‌های سربی مواج
    ساحلی دیگر بود
    و فرمانروايان

    مردمانی با آينده
    به جای چهره

    ۲۱

    ژوئيه ۹۰


    خاک سپاری بود
    و حس کردم اين ُمرده
    بهتراز خودم
    فکرهايم را خواند
    ارگ سکوت کرد، پرند‌گان خواندند
    گودالی زيرآفتاب سوزان
    صدای دوستم
    پشت دقيقه‌ها ماند
    به خانه راندم برملاشده
    از درخشش روزتابستان
    از سكون و باران
    برملاشده از ماه.

    ۲۲

    دو شهر


    در دوسوی یک آبراه، دو شهر
    یکی تاریک، در اشغال دشمن
    در دیگری چراغ‌ها می سوزد.
    ساحل تابناک ساحل تاریک را افسون می‌کند.

    شناکنان به خلسه می‌روم
    در آب های تاریک تابان
    ضربآهنگِ شیپوری خفه رخنه می کند
    صدای یک دوست است،
    قبرت را بردار و برو.



    ۲۳

    نورافشانی


    بیرون پنجره، جانور دراز بهار
    اژدهای بلورین نور خورشید است
    که از برابرمان می گذرد
    مثل قطار دنباله دار حومه ها
    - سرش را هرگز ندیدیم .

    ویلاهای ساحلی به پهلو رژه می روند
    پرغرور چون خرچنگ ها
    مجسمه ها به خورشید چشمک می زنند

    دریای آتش خروشان درآسمان
    به نوازشی می ماند
    شمارش معکوس شروع شده است.


    ۲۴

    سکوت


    از کنارشان بگذر، به خاک سپرده شده‌اند...
    بر سطح خورشید ابری می‌لغزد.

    بنای عظيمی است گرسنگی
    که شبانه جابجا می‌شود

    در اتاق خواب
    ميله تاریک اتاقک آسانسور
    به درون باز می‌شود.

    گل ها در جویبار، هیاهو و سکوت
    از کنارشان بگذر، به خاک سپرده شده‌اند...

    نقره‌ای‌های سطح
    زنده می‌مانند در گله‌های انبوه
    در ته‌دریا
    آنجا که سیاه‌است اقیانوس اطلس.


    از مجموعه ی ‌" این معمای بزرگ " چاپ ۲۰۰۲
    توماس ترانسترومر- ترجمه خلیل پاک نیا


    ۲۵

    صخره‌ی عقاب


    پشت محفظه‌ی شیشه‌ای
    خزندگان
    عجیب بی حرکت‌اند.

    زنی رخت می آویزد
    در سکوت.
    مرگ مثل سکون باد

    در عمق خاک
    می خزد روح من
    آرام، چون ستاره‌ای دنباله‌دار.


    ۲۶

    برف می بارد


    خاک‌سپاری‌ها از راه می‌رسند
    یکی پس از دیگری
    هم‌چون تابلوهای راهنما
    وقتی به شهری نزدیک می‌شویم .

    چشم می گردانند هزاران انسان
    دراین سرزمین سایه‌های بلند

    پلی پا می‌گیرد
    آرام آرام
    یک‌راست در فضا


    ۲۷

    امضاء‌ها


    باید گام بگذارم
    براین آستانه‌ی تاریک.
    یک سالن.
    سند سپید می‌درخشد
    با سایه‌های بسیاری که درحرکت‌اند
    همه می‌خواهند آن را امضاء کنند.

    تا آنکه نور به من رسید
    و زمان رادرهم پیچید.

تماس  ||  2.10.04



[T.S Eliot]

خواندنی‌ها

آوازِ عاشقانه‌ی جی.آلفرد پروفراک
تی. اس. الیوت

چند صحنه بدون منطق ارسطويی
محمود داوودی

شعرهای یانوش پیلینسکی
مرتضی ثقفیان

سه شعر- ریموند کارور
خلیل پاک‌نیا

آغاز رمان شب آخر پاییز
توماس ترانسترومر

ترس- ریموند کارور
خلیل پاک‌نیا

تکمله‌ای بر بحث پُرنوگرافی
شیمبورسکا
خلیل پاک‌نیا

شعرخوانی: محمود داوودی
موسیقی: مایلز دیویس

یوحنا- بورخس
احمد میرعلایی

غراب- ادگار آلن پو
احمد میرعلایی

بازگشت- اوکتاویو پاز
احمد میرعلایی

شعر بی‌عنوان
مرتضی ثقفیان

خانه عنکبوت
کامران بزرگ‌نیا

بازگشت
و. م. آیرو


برگی از شعر معاصر

پیوند ها :

از همین قلم:

دفترهای شعر: