--> باغ شعر
باغ شعر

Persian Poetry Review

Editor: Khalil Paknia

باغ در باغ    | برگ‌ها   | شعر-Poetry     | داستان- Fiction   | نقد - Critic   | تماس   |


Friday, December 29, 2006


    یوحنا ۱۴:۱
    خورخه لوئیس بورخس
    احمد میرعلائی



    این صفحه در معما
    کم از اوراق کتاب مقدس من نخواهد بود
    یا آن اوراق دیگر
    که دهان‌های نادان بازخواندند
    با این باور که دست نوشته‌ی انسانی است،
    نه آینه‌های تاریک روح‌القدس.
    منی که بود و هست و خواهد بود
    دوباره به کلام مکتوب سر فرود آورده‌ام،
    که زمان در توالی است و چیزی بیش از یک نشانه نیست.
    آن‌که با کودکی بازی می‌کند با چیزی بازی می‌کند
    نزدیک و مرموز،
    یک‌بار خواستم با بچه‌هایم بازی کنم،
    با ترس و مهربانی در میانشان ایستادم.
    من از زهدانی زاده شدم
    در اثر جادویی.
    زیر فسونی زیستم، در جسمی زندانی شدم،
    در تواضع یک روح،
    خاطره را شناختم،
    سکه‌ای را که هیچ‌گاه دوبار یکسان نیست.
    امید و ترس را شناختم،
    صورت‌های توامان آینده‌ی نامعلوم را.
    بی‌خوابی را شناختم، خواب را، رویاها را
    جهل را، جسم را،
    هزارتوهای مدور عقل را،
    دوستی انسان‌ها را،
    عبودیت کورسگان را.
    مرا دوست داشتند، شناختند، ستودند،
    و از صلیب آویختند.
    من جامم را تا به درد نوشیدم.
    چشمانم دیدند آن‌چه را که هرگز ندیده بودند-
    شب و ستارگان بی‌شمارش را.
    چیزها را شناختم صاف و ناصاف، خشن و ناهموار،
    طعم عسل را و سیب را،
    آب را در گلوی عطش،
    سنگینی فلز را در دست،
    آوای انسانی را، صدای پاها را بر علف،
    بوی باران را در جلیل،
    فریاد مرغان را بر فراز.
    تلخی را شناختم.
    نوشتن این کلمات را به مردی عامی واگذاشتم.
    و هیچ‌گاه آن کلماتی نخواهند شد که می‌خواهم بگویم
    بلکه تنها سابه‌ای از آن‌ها خواهند شد.
    این آیه‌ها از ابدیت من فروچکیده‌اند.
    بگذار کس دیگری این شعر را بنویسد،
    نه آنکه اکنون کاتب آنست.
    فردا درخت عظیمی خواهم بود در آسیا،
    یا ببری در میان ببران
    که قانون خود را بر بیشه‌های ببر ابلاغ می‌کند.
    گاه غربت‌زده، به گذشته می‌اندیشم
    به بوی دکه‌ی آن نجار.



    وام‌گرفته از: هزارتوهای بورخس، ترجمه‌ی احمد میراعلائی
    کتاب زمان- چاپ اول،۲۵۳۶.






Friday, December 01, 2006



    ادگار آلن پو
    غراب
    احمد میرعلایی





    نیمه‌شبی دلگیر، که من خسته و خراب،
    غرق مطالعه‌ی مجلدی عجیب و غریب بودم از دانش از یادرفته،
    در میان سرتکان دادن‌ها، و گاه به خواب‌رفتن‌ها، ناگهان انگشتی به در خورد،
    گویی رپ‌رپه‌ای بود، رپ‌رپه‌ای نرم که کسی بر در اتاقم می‌زد
    زیر لب گفتم:« میهمانی آمده است، و بر در اتاقم انگشت می‌زندـ
    همین و نه چیزی دیگر.»

    آه، خوب به یاد دارم که شبی زمستانی و دیجور بود،
    و هر نیم‌سوز پا به مرگ شبح خود را بر کف اتاق می‌تنید.
    مشتاقانه آرزومند روز بودم؛- به عبث تلاش کرده بودم
    تا از کتاب‌هایم درمانی وام کنم برای درد و غمم- غم از دست‌دادن لنور-
    دوشیزه‌ای بی‌مثال و تابنده که فرشتگانش لنور نام داده‌اند.
    و این‌جا نامی از او نمانده دیگر.

    و خش خش محزون و ابریشمین هر پرده‌ی عنابی
    دلم را به تپش می‌انداخت- وجودم را از هراس‌هایی وهم‌آلود می‌آکند؛
    هراس‌هایی که پیش از این هرگز نداشتم، چنان‌که اکنون، برای‌آرام کردن دل،
    ایستادم و بر خود تکرار کردم که:« میهمانی است که بر در اتاق من اذن دخول می‌طلبد-
    میهمانی سرزده که بر در اتاق من اذن دخول می‌طلبد-
    همین و نه چیزی دیگر.»

    حال دل قوی داشتم؛ دیگر تردید نکردم،
    گفتم:« حضرت‌ آقا، یا سرکار خانم، من به راستی پوزش می طلبم
    حقیقت آنست که خواب مرا درگرفته بود، و شما چنان آهسته بر در زدید،
    و چنان آهسته انگشت به در زدید، انگشت بر در اتاقم زدید،
    که مطمئن نیستم آن را شنیده باشم.»- در این جا در را چارتاق کردم؛-
    ظلمت بود آن‌جا و نه چیزی دیگر.

    ژرف به درون آن ظلمت نگریستم، مدت‌ها آن‌جا دودل ایستاده بودم، می‌ترسیدم،
    تردید داشتم، رویاهایی می‌دیدم که هیچ تنابنده‌ای جرأت نکرده بود ببیند؛
    اما سکوت بی‌خدشه بود، و ظلمت هیچ نشانه‌ای به دست نمی‌داد؛
    و تنها واژه‌ای که شنیده‌ می‌شد واژه‌ی نجوایی« لنور!» بود،
    این‌ را به نجوا گفتم، و هیچ پژواکی در پاسخ زمزمه نکرد:«‌لنور!»
    صرفاً همین و نه چیزی دیگر.

    آن‌گاه به درون اتاق رو کردم؛ تمامی روحم در درونم می‌سوخت،
    به‌زودی باز دق‌البابی اندک بلندتر از پیش شنیدم.
    گفتم:« حتماً، مسلماً چیزی نشسته است بر شبکه‌ی پنجره‌ی اتاقم؛
    پس، بگذار ببینم این وبال چیست، و این راز بگشایم-
    بگذار لحظه‌ای دلم آرام گیرد و این راز بگشایم؛-
    گمانم باد باشد و نه چیزی دیگر!»

    در این‌جا کرکره را چارتاق کردم، آنک، نازان و با پرپرزدن‌های بسیار،
    غرابی غریب از روزگارانِ متبرکِ گذشته پا به درون گذاشت
    نه کوچک ترین حرمتی گذاشت- نه لحظه‌ای درنگ کرد یا فروماند،
    بلکه با کّر و فّرِ امیری یا امیربانویی بالای در اتاقم نشست -
    فراز نیم‌تنه‌ی پالاس درست بالای درِ اتاقم
    جا خوش کرد، و نشست، و نه چیزی دیگر.

    آن‌گاه این پرنده‌ی آبنوسی به توهم حزن‌‌آلود من رنگِ خنده زد،
    با هیئت رسمی و جدّی که به خود گرفته بود،
    گفتم:« هرچند کاکُلت بریده و تراشیده‌اند هیچ به دل هراس راه نداده‌ای،
    همان غرابِ شوم و باستانیِ سرگردان بر ساحل شب‌گرفته‌ای-
    مرا بگوی که بر ساحل دوزخی شب نام جلیلت چیست؟»
    نعیق زد غراب- « نه دیگر»

    چه شگفت‌‌زده شدم که این مرغ ناهنگام چنین راحت حرف می‌شنود
    هرچند پاسخش نه چندان معنایی داشت- و نه ربطی؛
    زیرا چاره نیست بپذیریم که هیچ انسان زنده‌ای
    تاکنون از این نعمت برخوردار نبوده که پرنده‌ای را بالای در اتاقش ببیند-
    پرنده یا جانوری فراز تندیس نیم‌تنه‌ی بالای در اتاقش
    با چنین نامی چون « نه دیگر»


    اما غراب تنها، نشسته بر نیم‌تنه‌ی بی‌رنگ فقط آن یک کلمه را
    ادا می‌کرد، چنان که گویی جانش را در آن تک‌واژه می‌ریخت.
    چیزی از این بیش ادا نکرد- بال از بال تکان نداد-
    تا من آهسته زیر لب گفتم:« یاران دیگر پیش از این پرکشیده‌اند-
    او نیز فردا ترک‌مان می‌گوید، چنان که آمال من پیش از این پرکشیده‌اند.»
    نعیق زد غراب، « نه دیگر»

    شگفت‌زده از شکستِ سکوت با پاسخی چنین مناسب،
    گفتم:« بی‌شک، آن‌چه او می‌گوید سر تا تهِ ذخیره‌ی واژگانی اوست،
    فراگرفته از استادی ناشاد که سرنوشت غدّار
    او را پی کرده و تندتر هی کرده- چنان‌که چون امید را فراخوانده،
    یأس جان‌گزا بر او آغوش گشوده، به جای امید شیرینی که جرأت کرده و فراخوانده -
    با آن پاسخ غم‌بار « نه دیگر»

    اما غراب به تمامی روح غم‌زده ام رنگِ لبخند می‌زد،
    کرسی تشک‌داری را یک‌راست برابر پرنده کشیدم، و تندیس و در؛
    آن‌گاه فرورفته در آن باتلاق مخملین، خود را سرگرمِ
    پیوند‌زدن خیالی به خیالی کردم، فکر می‌کردم این مرغ بدشگونِ کهن-
    این مرغِ نحس، ناقواره، ناساز، ناهنگام، نکبتی و کهن
    چه منظوری دارد از نعیقِ « نه دیگر»

    این‌را به گمانه‌زنی نشستم، اما کلامی برلب نیاوردم
    خطاب به مرغی که چشمان آتشینش اکنون تا ته سینه‌ی مرا می‌سوزاند؛
    نشستم تا در این زمینه و موارد دیگر به حدس و گمان بپردازم، و سرم را به‌راحتی تکیه دادم
    بر بالش رویه‌ی مخملی که نور چراغ را فروبلعیده بود،
    اما کدام روکش مخملی‌ِ بنفش‌رنگ و غرقه در نور چراغی
    زیر سر اوست، آه، نه دیگر!

    آن‌گاه، چنان پنداشتم که هوا فشرده‌تر می‌شود، عطرآگین از بخوردانی ناپیدا
    تاب خوران به دست فرشتگانی که صدای پایِ نرمشان بر کف نمدپوش می‌آمد
    فریاد زدم: « بیچاره، خدایت بر تو رحم آورده- به دست این فرشتگان
    بر تو راحت فرستاده- رهایی و درمانِ خاطرات تو از لنور!
    بگذار سیر از این معجون بنوشم و این لنورِ از دست‌رفته را فراموش کنم!»
    نعیق زد غراب:« نه دیگر»


    گفتم: « ای پیام آور، ای عامل شر!- که اگر پرنده یا شیطان، باز پیام‌آوری!-
    چه شیطان تو را فرستاده باشد، چه توفان تو را بر این کرانه انداخته باشد،
    سرگشته، اما با همه این احوال بی‌باک، بر این کرانه‌ی کویری جادوزده-
    در این خانه‌ی دهشت‌زده- راستش را به من بگو، به تو التماس می‌کنم-
    آیا- آیا در وادی اردن مرهمی هست؟- به من بگو، به تو التماس می‌کنم!»
    نعیق زد غراب« نه دیگر»


    گفتم: « ای پیامبر! ای عامل شر!- که پرنده یا شیطان، باز پیامبری!-
    سوگند به آسمانی که بر سر ما آسمانه می‌زند- به خدایی که هر دو می‌پرستیم
    به این جان گران‌بار از رنج بگو که آیا در دوردست باغ عدن،
    به دوشیزه ای قدسی که فرشتگانش لنور می‌خوانند می‌رسد-
    به دوشیزه ای بی مثال و تابنده که فرشتگانش لنور می نامند.»
    نعیق زد غراب« نه دیگر»


    از جا جسته، جیغ زدم:« پرنده یا دیو، بگذار این کلمه کلید جدایی ما باشد!
    به درون طوفان و به کرانه‌ی دوزخی شب بازگرد!
    هیچ پرِ سیاهی را به نشانه‌ی دروغی که روحت گفته به جا نگذار!
    تنهایی مرا بی خدشه باقی بگذار- از تندیسِ بالای درم برخیز!
    نوکت را از میان قلبم بیرون‌ کش، و کالبدت را از بالای درم بردار!»
    نعیق زد غراب« نه دیگر»

    و غراب، بی‌تکانِ پر، هنوز نشسته است، هنوز نشسته است،
    بر تندیس‌ بی‌رنگ پالاس درست بالای کتیبه‌ی اتاقم؛
    و چشمانش یک سره گویی از آن دیوی است که رویا می‌بیند،
    و پرتو چراغ بالای سرش سایه‌ی او را بر زمین می‌اندازد؛
    و می‌شود آیا که روح من از آن سایه‌ی جاری بر زمین
    روزی جدا شود- نه دیگر!

    ۱۸۴۵

    برگرفته: فصل‌نامه‌ی زنده رود، شماره ۱۲ و ۱۳، زمستان ۱۳۷۴




    شعرِ بی‌عنوان
    مرتضی ثقفیان


    خاطراتش را مرور می‌کند
    خاطراتی نخ‌نما
    چونان کتی که زمانی دراز
    - بی‌وقفه-

    پوشیده می‌شود

    ***


    نه
    شورها فروخفته‌اند
    آوازها طنین‌شان را از یاد برده‌اند
    و خون‌ها
    خون‌های از دست‌رفته
    - خاموش و بی‌امید -

    در پسِ پریده‌رنگی خویش انتظار می‌کشند

    ***


    برمی‌خیزد
    سرپایی‌های کهنه‌اش را می‌پوشد
    می‌رود و باز می‌آید
    میان افق‌های بی‌تغییر
    و بر فراز سرش
    بر طاق
    نور‌ِ مکدر لرزانی
    می‌تابد

    از دریچه‌ای پنهان


    ***


    صدایی ناگاه
    غافلگیرش می‌کند

    صدایی هم‌چون
    صدای کوبشِ انگشتی بر شیشه‌های شبی توفانی

    تیک تاکِ ساعتِ شماطه‌دار، زیر بالش صبح

    آوای قلبِ محتضری که تپش‌های خویش را

    گم می‌کند و می‌یابد


    ***


    شاید کسی است
    می‌زند بر دیوار

    با دگمه‌ای،
    کلیدی،
    سنگ‌ریزه‌ای،
    شاید سلامی باشد،
    از دوردست

    پیغامی،
    شعرِ بی‌عنوانی

    ***


    با این خیال
    سرشار از امیدی ژرف
    می‌کوبد
    می‌کوبد بر دیوارها
    و زخمِ دستانش را
    از یاد می‌بَرد

    هم‌زمان
    آن سوی روزنه
    بیرون
    بر درختی گشن
    می‌کوبد

    دارکوبی

    در جست‌و‌جوی کِرم‌ریزه‌ای.



    برگرفته از: طبل‌های قبیله‌ی مرده، استکهلم ۱۳۷۲




    بازگشت
    اوکتاویو پاز- احمد میراعلایی









    در میانه‌ی راه ایستادم
    به زمان پشت کردم
    و به‌جای ادامه‌ی آینده
    - که کسی در آن چشم به‌راهم نبود -
    برگشتم و بر جاده‌ی هموار گذشته گام زدم

    آن راه باریک را ترک کردم که همه
    از آغازِ آغاز انتظار نشانه‌ای،
    کلیدی یا فتوایی از آن دارند،
    و در این میانه امید، نومیدانه امیدوارست
    تا دروازه‌ی قرون باز شود
    و کسی بگوید: اکنون نه دروازه‌ای، نه قرنی...

    خیابان‌ها و میدان‌ها را زیر پا گذاشتم،
    تندیس‌های خاکستری در سردی صبح‌گاه،
    و تنها باد در میان اشیای مرده، زنده بود.
    آن‌سوی شهر، دشت و آن‌سوی دشت
    شب در دل صحرا:
    دل من شب بود، صحرا بود
    آن‌گاه سنگی در آفتاب بودم، سنگی و آینه‌ای
    و آن‌وقت دریایی در دل صحرا و ویرانه‌ها
    و بر فراز دریا آسمان سیاه،
    سنگ عظیم حروف ساییده
    ستاره‌ها را هیچ چیز به من نمی‌نمود.
    به انتها رسیدم. دروازه‌ها فروریخته
    و فرشته، بی‌سلاح خفته،
    درون باغ: برگ‌ها به‌هم پیچیده،
    نفس سنگ‌ها چنان که گویی زنده‌اند،
    خواب‌آلودگی گل‌های ماگنولیا
    نور برهنه بر اندام‌های خال‌ کوبیده‌ی درختان.
    آب، علفزار سرخ و سبز را
    با چهار بازو در آغوش می‌کشید.
    ودر مرکز، زن، درخت،
    پرِ مرغانِ آتش

    عریانی من عادی می‌نمود:
    مثل آب بودم، مثل هوا
    زیر نور سبز درخت
    آرمیده در چمن،
    پرِ درازی بود
    به‌جای‌مانده از باد، سپید.
    خواستم ببوسمش اما صدای آب
    با تشنگی‌ام تماس گرفت و شفافیتش
    به خویشتنم بازخواند
    تصویری لرزان در اعماق دیدم:
    عطشی درهم شکسته، دهانی ویران،
    ای آتش خودپسند و خزنده، ای پیر خسیس،
    عریانی‌ام را بپوشان. به آرامی رفتم.
    فرشته تبسم کرد. باد بیدار شد
    و خاشاکش کورم کرد.
    سخنان من باد بود، خاشاک بود:
    این ما نیستیم که زندگی می‌کنیم، این زمان است که ما را می‌زید.



    برگرفته از:
    سنگ آفتاب: اوکتاویو پاز، احمد میراعلایی
    نشر زندرود، اصفهان پاییز۱۳۷۱، چاپ دوم.




    خانه‌یِ عنكبوت
    کامران بزرگ‌نیا


    خانه‌یِ باد‌ است اين دل
    بی‌ دری كه بسته شود هرگز
    و پنجره‌هایِ شيشه شكسته‌اش
    گذرگاهِ باد‌ است و مامن جغدهايی و شب‌كورهايی
    كه آن‌:
    به هُوهُوهُويی و
    اين‌:
    با خِش‌ و‌ خِشِ خشكيده‌یِ بال‌هايش
    آواز می‌خوانند

    سرخوش خوش می‌خوانند
    سرودِ كُند و بی وقفه‌یِ ويرانی را

    و خانه
    خانه‌یِ باد‌ است،‌ خانه‌یِ‌باد شده‌است‌،‌ خانه‌یِ‌باد
    و علف‌ها و هرزه‌ گياه
    می‌رقصند بر در و ديوارش
    و بر شكاف‌هایِ سقف و دَرزِ‌ساروجش

    بخوانيد و برقصيد
    دردلِ تاريكی
    درونِ تباهی

    و اگر مرگ را غيبتی باشد
    از دلِ غيبت هم
    زاده نمی‌شود جز‌:
    هرآنچه‌،‌ كه‌ نيست
    در خانه‌یِ باد

    و نترس ديگر‌،‌ كه نخواهد خواند
    جز به هُوهُو هُويی و خَشْ خاشی
    و نخواهد جنبيد
    جز تارهایِ آويخته‌یِ در اهتزاز
    بی عنكبوتی كه بجنبد

    و آن‌روز‌،‌ در همان لحظه‌،‌ من پشتِ پرده‌یِ عنكبوت بودم
    در پناهِ تاريكی

    و در كنجِ اتاق
    دهانِ بی دندانش را به خنده‌ای بی‌صدا گشوده كسی

    اين حفره پناگاهی‌ست‌،‌ مردگان را‌،‌ اشباحِ جامانده را‌،‌ و ارواح را

    ترا به جمالت
    كه از ياد نبری ما را

    آنجا يكی نشسته كه به كسی نمی‌ماند
    يا به چهره‌ای
    - آشنا و ناآشنا ــ
    دست درازی برای گرفتن دارد
    اما چيزی ندارد كه بدهد

    - هيچ

    و در‌ دلِ هيچش شمعی افروخته و نشسته به‌ تماشا
    اما نه چهره‌ای دارد
    و نه در حفره‌هایِ خاليش چشمی

    - هيچ و هيچ و هيچ

    اينجا دارد بارانِ ريزي
    از آسمان به زمينِ خالي می‌ريزد
    و سوزن‌هايی سرد را
    در مغزِ استخوان فرو می‌كند

    قسم به جمالت كه كوكبه‌یِ عشق بود
    ما را . . .

    و بهار‌،‌ بهارانِ ديْ‌سال و آن سال‌ها؟
    و فوجْ فوجِ گنجشكان كه می‌خوانند و می‌خواندند
    بر شاخسارِ چناران
    در خيابانِ پهلوی؟

    و برگ‌ها سبز بود و سبز می‌باريد باران
    و به‌شادی می‌خواندند بلبلان بر شاخساران

    اما اين‌جا‌،‌آب‌چاله‌هايی،‌ اين‌جا و آن‌جا دارد می‌سازد باران
    هر كدام مامنِ خورشيدی سرد و خاكستری

    و در خانه
    جز بارانِ خاكستر نمی‌بارد
    به‌نرمی.‌ به‌نرمیِ آهی از سر آسودگی به نيمه‌شبی خاموش

    و سبزه به چه چنگ زند كه بَردمَد
    و ببالَد‌؟

    و سبزينه‌یِ برگ‌ها را
    به تگرگي كوباند و ريختشان بر زمينِ خيس
    اين تندبارِ درهمْ‌بارِ باران




[T.S Eliot]

تازه‌ها

شعرهای یانوش پیلینسکی
مرتضی ثقفیان

سه شعر- ریموند کارور
خلیل پاک‌نیا

آغاز رمان شب آخر پاییز
توماس ترانسترومر

ترس- ریموند کارور
خلیل پاک‌نیا

تکمله‌ای بر بحث پُرنوگرافی
شیمبورسکا
خلیل پاک‌نیا

شعرخوانی: محمود داوودی
موسیقی: مایلز دیویس

آوازِ عاشقانه‌ی جی.آلفرد پروفراک
تی. اس. الیوت

یوحنا- بورخس
احمد میرعلایی

غراب- ادگار آلن پو
احمد میرعلایی

بازگشت- اوکتاویو پاز
احمد میرعلایی

شعر بی‌عنوان
مرتضی ثقفیان

خانه عنکبوت
کامران بزرگ‌نیا

بازگشت
و. م. آیرو


برگی از شعر معاصر

پیوند ها :

از همین قلم:

دفترهای شعر: